‏نمایش پست‌ها با برچسب Personal. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Personal. نمایش همه پست‌ها

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

لذت خستگی

خطاب به خودم تا فراموش نکنم:
یکی از بزرگ‌ترین لذات زندگی، تجربه‌ی زمانی است که به شدت خسته‌ای، اما آن‌قدر از این خستگی احساس رضایت می‌کنی که نمی‌خواهی آن را با هیچ فراغتی عوض کنی.

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

خاتمی‌نامه

کاش صفحات مشابهی برای دیگر کاندیداها نیز ساخته می‌شد، که درست مانند صفحه‌ی فوق، به نقد نکات مثبت و منفی آن فرد پرداخته می‌شد؛ نه صرفا تعریف و تمجید، یا تخریب آن فرد. بخصوص فکر می‌کنم نیاز هست که افرادی چون قالیباف و کروبی بیشتر مورد نقد قرار بگیرند.

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۷

World

Optimism: a belief that this world is the best of all possible worlds
Pessimism: a belief that this world is the worst of all possible worlds

My belief: this world, good or bad, is the only possible world

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۷

کینه‌ای‌ترین بخشنده

اگر بخشش را به زبان آوردن عبارت «بخشیدم» بدانیم، من بخشنده‌ترین آدم‌ها هستم.

اگر بخشش را آسوده کردن ذهن از خاطره‌ی بدی‌ای که در حقت انجام شده بدانیم، من کینه‌ای‌ترین آدم‌ها هستم.

دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۷

کلاس شلوغ

کلاس درسی است بزرگ، با چندین ردیف نیمکت، که روی هر نیمکت سه یا چهار دانش‌آموز که با سلائق و گرایش‌های متنوع و شاید ناسازگار آفریده شده‌اند، تنگ در تنگ هم نشسته‌اند. دانش‌آموزان و معلم این کلاس همگی آدمند، و آدم‌ها کسی را عاقل‌تر و بهتر می‌دانند که به خودشان شبیه‌تر باشد. برای همین دانش‌آموزان برای این که نمرات امسالشان بهتر شود سعی می‌کنند شبیه معلم امسالشان فکر کنند، تمامی حرف‌هایش را به خاطر بسپارند و خوب زیر نظر بگیرندش و کمتر سر کلاس چرت بزنند. والدین این بچه‌ها خوب می‌دانند کسی در این کار موفق‌تر خواهد بود که در ردیف اول بنشیند. گوش بچه‌ها پر شده از نصیحت آن‌ها که «ردیف جلو بشین». هر روز سر ردیف جلو کلی دعوا می‌شود، اما در آن ردیف تنها برای درصد کمی از بچه‌ها جا هست. اکثر بچه‌هایی که مجبور شدند در ردیف‌های عقب‌تر بنشینند توسط والدینشان بازخواست می‌شوند. یکی نیست به این نادان‌های متوقع حالی کند که هر کلاس تنها یک ردیف جلو دارد.

چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۷

برترین دانایی

ما همه روزی خواهیم مرد؛ چه آن را باور داشته باشیم، چه نه. فرزندان منطق و باورهای والدین را به سخره می‌گیرند و روزی همین اتفاق برای خودشان خواهد افتاد. منطق‌ها می‌میرند و جای خود را به منطق‌های جدید می‌دهند. چرا باید به خاطر یک منطق، یک جهان بینی، یک طرز فکر تاریخ مصرف‌دار، احترام و اعتماد به نفس کسی را از بین برد یا دل او را شکست. مثلا اگر الآن مد شده است به دین و خدا اعتقاد نداشته باشیم، لازم نیست غذای نذری کسی را پس بدهیم یا به جای تشکر از کاری که «از روی مهربانی» انجام داده، ساعت‌ها برایش موعظه کنیم یا سوال پیچش کنیم و عقایدش را زیر سوال ببریم. بحث دین و غذای نذری صرفا یک مثال است. در روابط روزانه بسیاری از مهربانی‌ها پس زده می‌شوند و دل‌هایی شکته می‌شوند که دلیلش چندتا «پ آن‌گاه کیو» است. آن چه از ما باقی می‌ماند منطق‌های ما نیست، خاطره‌ی مهربانی‌های ماست. روزی خواهیم مرد.

پ.ن.
۱. مخاطب اصلی این نوشته خودم هستم.
۲. عمل کردن به جمله‌ی زیر برایم بسیار سخت بود.

گفتاورد:

برترین دانایی، مهربانی است.
ضرب المثل عبری

دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۷

تعمیم‌ها همیشه اشتباه نیستند!

توضیحی در مورد این پست...

تعمیم‌ها همیشه اشتباه نیستند، بلکه با قاطعیت از وقوع چیزی خبر دادن اشتباه است. با تعمیم تنها می‌توان احتمال وقوع چیزی را پیش‌بینی کرد، با این شرط که این احتمال نه صفر درصد باشد و نه صد درصد. مثلا اگر ده بار با پای آسیب دیده در یک مسابقه‌ی دو شرکت کردی و هر ده بار آخر شدی، احتمالا مادامی که فکری به حال پای آسیب دیده‌ات نکنی دفعه‌ی بعد هم آخر می‌شوی؛ اما در این مورد نمی‌شود (و نباید) با قاطعیت صحبت کرد. مثلا شاید دفعه‌ی یازدهم یک نفر در مسابقات شرکت کند که وضع پایش از تو بدتر باشد و تو یکی مانده به آخر شوی.

در واقع قبلا تعمیم احتمالی بود در بازه‌ی بسته‌ی صفر و یک. با این طرز فکر قرار است احتمالی باشد در بازه‌ی باز صفر و یک. تفاوت این دو بازه یک اپسیلون است. همین یک اپسیلون یک ویروس ذهنی در خود جای داده است که اگر از بین برود بهبود خوبی در طرز فکر و کیفیت تصمیم گیری‌های ما دارد. ولی برای ایجاد همین یک اپسیلون تغییر در طرز فکر چقدر زحمت باید کشید...

 

جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۷

درد داری؟ داد بزن.

شخصیت فرهاد در «شیدا»ی کمال تبریزی را دوست ندارم؛ نه بد خلقی‌هایش را، نه آرمان‌گرایی‌هایش را، و نه غرورش را. این که این شخصیت را دوست ندارم معنیش این نیست که از نظر من این فیلم بد است. اتفاقا این شخصیت می‌تواند کاملا بر مبنای واقعیت باشد. معنیش این است که در دنیای واقعیت نیز این گونه شخصیت‌ها را نمی‌پسندم، حتی اگر خودم یکی از آن‌ها باشم. یکی باید بیاید و به این مغرورها بگوید که «اگر درد داری داد بزن». داد زدن نشانه‌ی ضعف نیست، نشانه‌ی درد است. کسانی هم که داد نمی‌زنند همیشه برای مراعات حال اطرافیان نیست که این کار را نمی‌کنند، بلکه برای غرورشان است. می‌خواهند بگویند که من قوی هستم. همین که می‌خواهی تظاهر به چیزی کنی خود بزرگترین ضعف است. خودت باش. داد بزن.

«فرهاد» این فیلم، در حالی که مجروح است، چشمانش بسته است، و به شدت درد دارد و داد نمی‌زند؛ عاشق پرستاری می‌شود که برای تسکین دردش شب‌ها زیر گوش او با صدای آرام قرآن می‌خواند. او در حالی که چشمانش بسته است و جز صدای این پرستار هیچ شناخت دیگری از او ندارد، از وی خواستگاری می‌کند. جدای از بحث‌های نمادینی که در این مورد می‌توان راه انداخت، این به ظاهر عقل من می‌گوید، این جور عاشق شدن‌ها عاقبت خوبی ندارند و در دنیای واقعیت فاجعه‌آفرینند. به قول یک ضرب‌المثل «تنها به خاطر یک چال کوچک در لپّ او، با کلّ او ازدواج نکن». اگر چشمانت را باز کردی و دیدی که کارگردان ازل نقش صاحب آن صدا را به لیلا حاتمی نداده بود چی؟

هدفم از این حرف‌ها این است که اول از همه به خودم حالی کنم که فیلم، فیلم است؛ واقعیت، واقعیت. آخر من خیلی وقت‌ها این دو را با هم مخلوط می‌کنم و اشتباه می‌گیرم. ابدا منظورم این نیست که «شیدا»، فیلم بدی است یا داستان بدی دارد. دقیقا برعکس. ۹ سالی است که از ساخت این فیلم می‌گذرد و من بارها دیدمش. با تمام ایرادهایی که این به ظاهر عقل من از اجزای داستان فیلم می‌گیرد؛ باز هم این عاشقانه‌ی آرام به نرمی بر این به ظاهر قلب من می‌نشیند و آرامم می‌کند.

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

آرزوی پاک

پرواز دسته‌جمعی مرغابیان شاد،
بر پرنیان آبی روشن،
در صبحِ تابناکِ طلایی.

آه،
ای آرزوی پاکِ رهایی.

فریدون مشیری

پ.ن.
۱. به نظرم آمد عکس اول بیشتر با توصیف ابتدای شعر جور در می‌آید و عکس دوم بیشتر با ... رهایی.
۲. دوست داشتم انتهای شعر را به قالب زیر می‌نوشتم:

آاااااااااه،
ای آرزویِ
            پاکِ
                 رهایی.

]و مقدار زیادی سکوت[

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

رَندی پاش

من تا کنون «رَندی پاش» را نمی‌شناختم، تا این که در روز گذشته متوجه شدم بسیاری از وبلاگ‌های دنیا (بخصوص وبلاگ‌های کامپیوتری) از او صحبت می‌کنند و از سخنرانی معروفش در دانشگاه «کارنِگی ملون» آمریکا که در هجدهم سپتامبر ۲۰۰۷ انجام شده بود. عنوان سخنرانی‌اش این بود: «واقعا به رویاهای کودکی‌تان برسید» یا «آخرین سخنرانی». چون که حجم فیلم سخنرانی زیاد بود (۲۲۰ مگابایت) دودل بودم که آن را دانلود کنم یا نه. الآن، بعد از دیدن سخنرانی، بسیار خوشحالم که دانلودش کردم و آن را از خوش‌اقبالی‌های زندگی‌ام می‌دانم. این سخنرانی یک تراژدی پر از شور زندگی است. خیلی کم پیش آمده بود از ته دل بگویم به کسی حسودیم شده، اما من به «رندی پاش» حسودیم شد.

«رندی پاش»، در ابتدای سخنانش جهت اطلاع کسانی که او را نمی‌شناختند، چند عکس از اسکن بدن خود را نشان می‌دهد و توضیح می‌دهد که تقریبا ۱۰ غده در کبدش دارد، و پزشکان گفته‌اند تنها ۳ تا ۶ ماه به خوبی سالم خواهد بود؛ با این حال در حال حاضر از سلامتی و وضع جسمانی خوبی برخوردار است؛ خیلی بهتر از بسیاری از حضار.

او در ادامه‌ی حرف‌هایش از آرزوهای کودکیش صحبت کرد و این که چگونه توانست به آن‌ها برسد؛ چگونه می‌توان به دیگران کمک کرد تا به آرزوهایشان برسند یا که آرزوهایشان را شکل دهند. از کسانی که به او کمک کرده بودند تشکر کرد؛ خانواده‌اش، استادانش، دانشجویانش، همکارانش و رییس‌هایش. و در بخشی بسیار جذاب توضیح داد، چه کار کنیم تا دیگران به ما کمک کنند که طی آن تولد همسرش را به او تبریک گفت.

در انتهای سخنرانی او رو به جمعیت کرد و گفت: «این سخنرانی برای شما نبود، بلکه برای فرزندانم بود.» انگار که این حرف‌ها نوعی وصیت برای فرزندانش باشد.

در بیست و پنجم جولای ۲۰۰۸ (یک روز قبل از تاریخ این پست)، «رندی پاش» در سن ۴۷ سالگی، در خانه‌ی خودش و در کنار همسر و سه فرزندش در گذشت.

لینک‌ها:
صفحه‌ی «آخرین سخنرانی»
«آخرین سخنرانی» در یوتیوب (حجم بالای فیلم، یک دیوار آجری است)
متن «آخرین سخنرانی»
«رندی پاش» در ویکیپدیا

گفتاورد:

دیوارهای آجری بی‌دلیل آن‌جا نیستند. دیوارهای آجری برای عقب نگه داشتن ما نیستند؛ دیوارهای آجری آن‌جا هستند تا به ما این امکان را بدهند تا بفهمیم به چه شدت چیزی را می‌خواهیم. دیوارهای آجری آن‌جا هستند تا کسانی را عقب نگه دارند که به اندازه‌ی کافی آن چیز را نمی‌خواهند. آن‌جا هستند تا جلوی آن «دیگران» را بگیرند!

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

خودت را ببخش

با الهام از این پست وبلاگ سپهر...

داشتم فکر می‌کردم به این که چرا از بعضی‌ها بدم می‌آید یا ذهنیت خوبی نسبت بهشان ندارم. احتمالا باید به من بدی‌ای، ظلمی، چیزی کرده باشند؛ الکی که نمی‌شود. اما در مورد خیلی‌هایشان هر چه فکر می‌کنم این قسمت ظلم را پیدا نمی‌کنم.

فکر می‌کنم پاسخش این باشد... آن‌چه که من را می‌آزرد، آن فرد به تنهایی نبود، بلکه تصویر من در کنار وی بود. در واقع من از او بدم نمی‌آید، از خودم در کنار او بدم می‌آید، و ضعف‌هایم. و وای بر روزی که خاطرات تلخ این ضعف‌ها مدام به تو هجوم بیاورند. به خودت می‌گویی او را ببخش، اما اتفاقی نیفتاده بوده که ببخشی. برای رهایی باید خودت را ببخشی.

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۷

جوان و پیر کدام است؟

زمان نمی‌گذرد، عمر ره نمی‌سپُرَد!
صدای ساعت شمّاطه، بانگ تکرار است.
نه شنبه هست و نه جمعه!
                                     نه پار و پیرار است!
جوان و پیر کدام است؟ زود و دیر کدام؟

اگر هنوز جوان مانده‌ای به آن معناست،
که عشق را به زوایای جان صلا زده‌ای.
ملال پیری اگر می‌کُشد تو را، پیداست؛
که زیر سیلی تکرار،
                           دست و پا زده‌ای!

زمان نمی‌گذرد.
صدای ساعت شمّاطه بانگ تکرار است.
خوشا به حال کسی،
که لحظه لحظه‌اش، از بانگِ عشق سرشار است.

فریدون مشیری

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۷

ذهن‌های ویروسی و ویروس‌های ذهنی

ذهن نیز می‌تواند ویروسی شود، ویروس‌هایش هم کم نیستند. در واقع شاید کمتر ذهنی را پیدا کنید که از میان این همه ویروس به حداقل یکی از آن‌ها مبتلا نباشد. این ویروس‌ها یک دانه‌اش هم می‌تواند زندگی‌ات را خراب کند، یا آرزوهایت را عوض کند یا تو را در رسیدن به اهدافت ناتوان کند. اما وقتی به چندتا از این‌ها مبتلا باشی می‌تواند به کلی فلج‌ات کند. افسار ذهنت را در اختیار بگیرد و به هر جا که آرزوهایت در آن بی‌جان‌تر می‌شوند پرتت کند تا این که بمیری در حالی که هنوز نفس می‌کشی. باید آن بیگانه‌ی سیاه‌پوشی که سکان ذهنت را ربوده از پای در بیاوری. برای این‌کار احتیاج به یک آنتی‌ویروس ذهنی داری. آنتی‌ویروس ذهنی چیزی نیست جز «آگاهی».

مثلا یکی از انواع ویروس‌ها افکار خودآیند منفی هستند، که این‌جا می‌توان با آن‌ها آشنا شد. به نظر می‌آید نام‌شان واضح باشد، افکار منفی‌ای که به طور غیر ارادی و اتوماتیک به ذهن خطور می‌کنند. خیلی از «بایدها» و «نبایدها»، خیلی از تعمیم‌ها و سیاه و سفید دیدن‌ها جزو آن‌ها هستند. شاید مثال‌هایی که در متن زده ملموس نباشد، یا از حقایق زندگی امروزی ما دور باشد؛ اما دسته‌بندی‌ها اون‌قدر واضح هستند که ما خود بتوانیم مثال‌‌های خوبی بزنیم.

خودم برای شروع نیاز دارم با «تعمیم» مبارزه کنم. از استفاده نکردن از قیدهای «هیچ» و «همه» و «همیشه» و «هرگز». می‌خواهم صفر و یک نبینم بلکه همه‌چیز را بین صفر و یک ببینم. در مورد یک واقعه‌ی بد، به طور کامل مقصر نیستم، و به طور کامل بی‌گناه نیز نیستم. اطرافیانم صد در صد بد نیستند و صد در صد فرشته هم نیستند؛ چیزی مابین این دو. هر چه که باشند، همواره می‌توان از آن‌ها آموخت.

 

گفتاورد:

تمامی تعمیم‌ها نادرست‌اند، به انضمام همین تعمیم.

مارک تواین

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

انتظاری غیر از این داشتی؟

درست بعد از یک واقعه‌ی بد، یا یک نتیجه‌ی افتضاح، یا در حین یک زندگی کسالت‌آور که هر لحظه‌اش روح و جسمت را فرسوده‌تر می‌کند؛ و درست قبل از کولی‌بازی و ایراد گرفتن از زمین و زمان و سازنده‌اش، و انداختن تمام تقصیرها گردن ژن، محیط و اتفاقات تصادفی زندگی؛ یک سوال از خودت بپرس و منصفانه جواب بده. واقعا؛ با کارهایی که کردی، و کارهایی که می‌توانستی بکنی و نکردی، و آن طرز فکر، انتظار نتیجه‌ای غیر از این داشتی؟

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

دوگانه باوری

دانستن و ندانستن، آگاه بودن از حقیقت مطلق و در عین حال گفتن دروغ‌های ساخته شده،‌ داشتن دو عقیده‌ی متضاد در یک زمان و آگاهی از این امر که با هم در تضادند و باور داشتن به هر دوی آن‌ها، به کار گرفتن منطق علیه منطق، نقض کردن اخلاق و در عین حال ایمان داشتن به آن، باور داشتن به این که دموکراسی محال است و «حزب» پاسدار دموکراسی است، فراموش کردن، فراموشی هر آن‌چه لازم است، پس آن‌گاه دوباره بازگرداندن آن به حافظه در لحظه‌ای که مورد نیاز است و سپس فراموش کردن آن به فوریت، و بالاتر از همه،‌ منطبق ساختن همان روند به خود روند – چشمه‌ی اصلی بازی همین بود: آگاهانه القای ناآگاهی کردن و آن‌گاه، بار دیگر، ناآگاه شدن از عمل هیپنوتیزمی که به کار برده بودی. حتی فهمیدن واژه‌ی «دوگانه باوری» متضمن به کارگرفتن «دوگانه باوری» بود.

۱۹۸۴ – جورج اورول – ترجمه‌ی صالح حسینی

جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۷

مرگ زیبا

از قیلم «گاهی به آسمان نگاه کن» - کمال تبریزی

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷

حال

۱.
امسال هم سال را تحویل گرفتم، اما رسید ندادم. شاید اگر مجبور می‌شدم رسید بدهم نسبت به این همه زمانی که برای خوش‌حال بودن و اصلاح تدریجی در اختیارم قرار گرفته بیشتر احساس مسئولیت می‌کردم؛ و همین طور نسبت به تمام زمان‌های از دست رفته‌‌ی سالی که گذشت.

۲.
اول فروردین هم یکی از آن روزهایی است که به خودمان وعده‌اش را زیاد می‌دهیم. مثل اول هر ماه، یا شنبه هر هفته، یا همین فردا صبح. وسیله‌ای برای فرار از «حال». اما شروعش با شوق و هیجان همراه است، با هزاران آرزوی خوب، با «قصد دارم»‌ها و برنامه‌های فراوان در سر؛ برنامه‌هایی که به مرور در روزمرگی‌هایمان میرا می‌شوند. شاید اگر به جای آغاز هر سال‌مان بیشترین شوق را در آغاز هر روزمان می‌داشتیم «حال» خیلی بهتری می‌داشتیم.

۳.
با وجود این که معتقدم آغاز هر روز بسیار مهم‌تر و ارزشمندتر از آغاز هر سال است؛ اما شوق و هیجان در لحظه‌ی تحویل سال را نشانه‌ی زنده بودن، و بی‌تفاوتی به آن را نشانه‌ی مرگ تدریجی می‌دانم.

۴.
دعای تحویل سال را خیلی دوست دارم. به خصوص استفاده از کلمه‌ی «حال» در آن. می‌شد از خیلی کلمات دیگر به جای آن استفاده کرد. اما در «حال» شعور فراوانی نهفته است. زمانی با این مشکل داشتم که درخواست مستقیم از خدا برای خوش‌حال کردنمان نشانه‌ی بی‌اختیاری و ضعف است. ما باید از خدا می‌خواستیم که کمک کند خودمان تلاش کنیم برای خوش‌حال شدنمان. امسال می‌گویم تلاش کردن «حال» می‌خواهد. انسان موجود قوی و در عین حال بسیار ضعیفی است. شاید بتواند آسمان‌ها را تسخیر کند؛ اما در فرو بردن هر لقمه مسیر بین مرگ و زندگی را طی می‌کند ... در فروبردن هر لقمه.

۵.
بعضی آرزوهای سال نو مثل «امیدوارم تمام مریض‌ها شفا پیدا کنند»، «امیدوارم در جهان صلح پایدار برقرار شود»، «امیدوارم فقر در جهان ریشه‌کن شود» و آرزوهایی از این قبیل همان قدر کلیشه‌ای و غیر قابل باورند که کوباندن مشت محکم در دهان استکبار در تمامی مصاحبه‌های بیست و دوم بهمن هر سال کلیشه‌ای و باورناپذیر است. در نیات پاک انسان‌های دوست‌داشتنی‌ای که این آرزوها را دارند هیچ شکی نیست. اما این آرزوها با تاریخ و طبیعت بشر در تناقض‌اند. هرگز روزی نخواهد آمد که انسانی بیمار نباشد؛ انسانی فقیر، محتاج و بی‌سرپناه نباشد؛ یا آدمی‌زادی انسانی دیگر را به هر دلیلی نکشد.

۶.
امیدوارم در سال جدید ارزش هر یک روز را بیشتر بدانم.
امیدوارم بتوانم بیشتر خودم را ببخشم و بیشتر دیگران را؛ نه فقط کلامی، بلکه در ذهن نیز.
امیدوارم رَوَند تابع عمرم صعودی باشد. این آرزو را برای شما نیز دارم.
امیدوارم آدم‌ها کمتر یکدیگر را به راه راست هدایت کنند و نیز کمتر یکدیگر را منحرف کنند.
کمتر به بهانه‌ی منافع‌شان دیگران را بکشند؛ و به خاطر ایدئولوژی، خود و دیگران را.
امیدوارم از تعداد محتاج‌ها و بیماران کاسته شود.
برای خود و شما، سلامتی فکری، روحی، و جسمی بیشتر از گذشته آرزومندم. شاید به دلیل برخی بیماری‌ها، سومی میسر نباشد؛ اما دو تای اول در هر شرایطی میسر است.
امیدوارم مسیر زندگی خود را به نحوی انتخاب کنیم که امکان (فرصت؟) بیشتری برای تلاش کردن برای رسیدن به آرزوهایمان فراهم شود. امیدوارم از بیشتر این فرصت‌ها استفاده کنیم. امیدوارم به تعدادی از آرزوهایمان که برایش تلاش کردیم برسیم تا انگیزه برای تلاش کردن از بین نرود.
امیدوارم خداوند حال‌هایمان را به بهترین حال‌ها تبدیل کند.

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

فقیر و غنی

چه احمقی بودم، واسیلی.
آدما همیشه همون آدما اند.
آدم جدیدی در کار نیست.
ما چه‌قدر تلاش کردیم جامعه‌ای بسازیم که در اون همه با هم برابر باشند۱،
تا دیگه چیزی وجود نداشته باشه که به خاطرش به همسایه‌ات حسودیت بشه.
اما همیشه چیزی برای حسودی کردن وجود داره.
یه لبخند...
یه دوستی.
چیزی که از آن تو نیست اما می‌خواهی تصاحبش کنی.
در این دنیا –حتی در شوروی-
همواره غنی و فقیر وجود خواهند داشت.
غنی در هدیه...
فقیر در هدیه.
غنی در عشق...
فقیر در عشق.

از فیلم Enemy at the Gates

پ.ن:

۱. منظور ایده‌آل‌های کومونیستی به کارگرفته شده در شوروی است.

۲. قسمتی از موسیقی متن فیلم Enemy at The Gates ساخته‌ی جیمز هورنر (دو و نیم مگ)

جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶

انعکاس

گفت: مادر را چرا کشتی؟
گفت: چیزی دیدم که لایق نبود.
گفت: آن بیگانه را می‌بایست کشتن.
گفت: هر روز یکی را کُشم؟

اکنون هر چه تو را پیش آید، نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن.

...

... عالم بر مثال کوه است. هر چه گویی از خیر و شر، از کوه همان شنوی. و اگر گمان بری که من خوب گفتم، کوه زشت جواب داد، محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند، از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر. پس یقین دان که بانگ خر کرده باشی.

بانگ خوش دار چون به کوه آیی
کـوه را بانــگ خر چه فرمــایــی؟

خلاصه‌ای از حکایت ۷۵ از گزیده‌ی فیه ما فیه: مقالات مولانا
به تلخیص حسین الهی قمشه‌ای

سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶

محافظه کار

نشست روی جدول پیاده‌رو٬ دو دست کوچکش را انداخت زیر چانه‌اش و زل زد به آن طرف خیابان. از لابه‌لای ماشین‌های در حال عبور تصویر منقطع بستنی‌فروشی را تماشا می‌کرد که بچه‌های شاد احاطه‌اش کرده بودند. لحظه‌ای به خودش آمد و خنده‌اش گرفت. همین امروز صبح بود که سر کلاس هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست حتی یک دقیقه تمرکز کند و به درس گوش بدهد. از زنبوری که خودش را به شیشه می‌زد گرفته تا تک‌تک ترک‌های روی دیوار و خطوط ریزشان را به یاد می‌آورد؛ اما کلمه‌ای از حرف‌های معلم را نه. ولی الآن ... یک ربعی می‌شد که زل زده بود به بستنی‌فروش؛ و بی آن که خودش را مجبور به تمرکز کند٬ چشم از او برنداشته بود. نه عبور ماشین‌ها و نه صدای گوش‌خراش بوق‌شان حواسش را پرت نمی‌کرد. دست خودش نبود٬ انگار ... در درون چیزی کم داشت که اکنون آن‌سوی این خیابان یافته بود. درست نمی‌دانست؛ خنکی بستنی بود یا شادی فریبنده‌ی کودکان. هوس کرده بود مثل آنان باشد؛ شاد باشد؛ و فکر می‌کرد برای این کار احتیاج به بستنی دارد. این اشتباه او به هیچ وجه احمقانه نبود؛ از سر کودکی هم نبود...

تعجبی نداشت که در دلش می‌گفت «کاش این خیابان لعنتی وجود نداشت. کاش بستنی فروش این سمت خیابان بساط کرده بود. کاش اصلا مسیر خانه تا مدرسه‌ی من از آن سمت خیابان می‌گذشت. مگر فرق من با این بچه‌ها چیست؟» و این جور گلایه‌های بی‌فایده از شرایط تغییر ناپذیری که انتخابشان نکرده بود. فقط یک راه داشت؛ از خیابان عبور کند. این خیابان عریض پر رفت و آمد قربانی‌های زیادی گرفته بود. نگاهی به خیابان انداخت. چقدر ماشین‌٬ چقدر عجله٬ چقدر ترسناک. چقدر مادر سفارش کرده بود. بچه بود و خوشبین به آینده؛ فکر می‌کرد یک بستنی آن قدر ارزش ندارد که به خاطرش تصادف کند و بمیرد. کسی چه می‌دانست شاید هم تصادف نمی‌کرد٬ اون‌قدرها هم بی دست و پا نبود. اما مرگ ... مرگ حتی اگر ترسناک نباشد٬ معمای بزرگی است...

در این نزدیکی‌ها٬ و نه حتی خیلی دور٬ خیابان‌های فراوانی وجود دارند که هر روز قربانی می‌گیرند ولی آن سوی‌شان جاذبه‌های زیادی وجود دارند. شاید هنگام عبور از اولین خیابان بمیری. شاید خیابان بعدی تو را بکشد. شاید همه‌ی خیابان‌ها را به سلامت عبور کنی اما قربانی آخرین‌شان شوی. شاید هم زنده بمانی و به هدفت برسی و بعد از خودت بپرسی «که چی؟ این آن چیزی نبود که فکرش را می‌کردم». شاید هم به هدفت برسی و لبخند ناب رضایت به لب داشته باشی. شاید ... شاید ... شاید ... اما اگر خطر نکنی٬ و فقط بنشینی و زل بزنی به آن طرف خیابان٬ «به آرامی آغاز به مردن می‌کنی» و پژمرده می‌شوی؛ صد درصد تضمین شده؛ تا روزی خشک شوی.